دیشب یه اس ام اس خیلی جالب اومد برای آقای همسر
زندگی اونقدر کوتاهه که به خاطر یک دقیقه طولانی تر شدن ... اونو جشن می گیریم ... یلداتون مبارک
خوشمان آمد.
یلدای امسال با هر سال فرق داشت ... خونه ی مامان گلی رفتیم ... ما و زهرا اینا و زهره هم اومد ... مامان اونقدر خوشحال شد که خنده از روی لبهاش نمی افتاد ... هر چند سکوتش آزارم می داد ولی سعی می کردم خوشحال باشم ... مریم خوشحال بود و محمد هم ... و همین برای خوب بودن عمیق من کافی بود ... شب خوبی بود . من چرا اینطوری شدم ؟؟ نوشتنم نمی یاد !!! عجبا !!!
من آرومم ... این روزها خیلی خوبم ... نمی دونم چرا ... اوضاع اداره افتضاحه ... یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین ... همه چیز به هم ریخته است ... ولی من بعد از اون اوضاع بد روحی و اون حمله های عصبی که علتش فقط و فقط همین اوضاع به هم ریخته ی اداره بود رفتم توی یه حالتی مثل خلسه ... احساس آرامش می کنم ... نمی گم دلیلش قرص های فلوکستین هست چون تمام طول روز رو اینطوری هستم ... تپش قلبم هنوز به روال عادی برنگشته ولی داره بهتر می شه و من خوبم ... خدا هست ... عشق هست ... الینا هست ... زندگی هست ... و مهمتر از همه عشقم هست که تکیه گاه تموم خستگی هامه ... مردی که براش اهمیت دارم و واقعا دوستم داره ... از دوست داشتن های خودم نمی گم ... گفتنی نیست ... من حل شدم توی دو عضو از خانواده ام که یکی اش همسرمه یکی اش پاره ی تنم ...
سنگ توالت خونمون از زیر مشکل پیدا کرده و پنج شنبه و جمعه بنایی داریم ... و هنوز معلوم نیست آقای همسر برای تاسوعا و عاشورا شمال می ره یا نه ... ولی به بنایی هم فکر نمی کنم ... راستی ... خدااااااااااااااااااااااا ... سلام مهربون طناز
** از پراکنده گوییم عذر می خوام !! فقط یه ثبت وقایع بود ... همین و بس!!
** این متن مال دو هفته ی پیشه ... نمی دونم چرا پابلیشش نکردم ... و حالا می گذارمش ... شاید چون این روزها اصلا حرفم نمی یاد و برای خالی نبودن عریضه شاید !! این رو می گذارم .
- درگذشت آیت الله منتظرررررری واقعا ناراحتم کرد ... روحش شاد ... یادش گرامی
- یلداتون مبارک ... یلدا رو دوست دارم ... منو یاد شبهای پر از سکوتی می اندازه که بابا هم بود و همه می نشستیم و بابا هندونه قاچ می کرد و من حافظ می خوندم ... من یلدا رو به بهانه ی خاطرات بودن بابا دوست دارم ... باباییی ... جات خالیه ... هنوز به نبودنت توی خونه ات عادت نکردم ... باورت می شه ؟؟؟
از آشپزخونه میام بیرون و می بینم الینا ظرف به قول خودش بوفی ( همون برنج خودمون) رو ریخته روی فرش و با دستش پهنشون کرده و داره از روی فرش با لذت با قاشق و چنگال!! می خوره ... لیوان آب کنار دستشم نصفشو ریخته روی زمین و با ما بقی اش با ماست هاش دوغ !!! درست کرده و داره با قاشق از توی لیوان هی می گذاره دهن خودش ...
من : الینا ؟
این چه کاریه کردی؟؟ چرا غذاتو اینطوری داری می خوری ؟؟
الینا : مامااااااااااااااااااااااا و بعد لبهاشو این شکلی
کرد
من : یعنی چی ؟؟ دارم باهات جدی حرف می زنم![]()
الینا : آبییییییییییییییی ... دبززززززززززززززز ( سبز ) اینااااااااااااااا ( الینا )
من : ![]()
الینا : مامااااااااااااانیااااااااااا بیا ناناااااااااااااااااااااااااای
من : ![]()
الینا ... ماماااااااااانیاااااااااا آبیییییییییییییییی ... دیشششششششش ... اِه ماماااااا ... باااااااااای ... دیش و دستش رو گذاشت روی پمپرزش
من : چی شده ؟ پیف کردی ؟؟
الینا : ها ( با صدای نازک و ولوم پایین بخونین)
من : ![]()
الینا : توی یه عملیات انتحاری(؟!) کوبوند توی گوش من و رفت و به کارش ادامه داد.
من : ![]()
![]()
![]()
** نشونه های تازه ای از بیماری در جسم مامان داره نشون داده می شه ... نشونه های خوبی نیستند ... به نوعی بی اختیاری ادرار !! خدا کنه داروهای دکتر جواب بده ... اصلا نمی دونم توی شرایط جدیدی که از بیماری مامان نشون داده می شه باید چطوری رفتار کنم ... من بهش بستگی دارم ... خدا اینو می فهمه ؟؟
کیسه ی نایلونی حاوی دو عدد شیر توی دستامه ... کاپشنم رو تنم کردم چون می دونم نگه داشتن خودم و اون کیسه به اندازه ی کافی کار سختی هست که من نخوام نگه داشتن کاپشن رو هم بهش اضافه کنم ... خانم چاق و میانسالی خودش رو هل داده ما بین دو تا صندلی ... پس دستگیره بی دستگیره ... جلوتر می رم ... دخترک دانشجویی میله ی اتوبوس رو با تموم تنش گرفته ... حتی با نوک انگشتای شصت پاش ... نگاش می کنم که طوری بایسته و اینقدر به میله لم نده که منم بتونم دستگیره رو بگیرم ... محل نمی ذاره و حتی چپ چپ نگام می کنه ... عذر خواهی می کنم و از عالی جنابان میخوام اندکی جابه جا بشن تا من برم ته اتوبوس و بایستام ... خانم حدودا هم سن و سالهای خودم که خودش را محبوس کرده ما بین هد و روسری و شال بافتنی و مانتو و پالتو و در نهایت چادر !! با صدایی که از ته بینی اش در می آید و اینقدر شل و ول است که یک لحظه می خواهم بالا بیاورم با یک لهجه ی غلیظ می گوید ... چی طوری می خین رد شین اِز اینجا ... اینجا خیلی شلوغس ... با نگاه چپی که نثارش می کنم خودش را جمع و جور می کند و کنار می رود ... بلاخره اندازه ی چهارتا انگشت و یک اندام تقریبا باریک فضای خالی برای خودم پیدا می کنم و می ایستم ... همان خانم جوان به کنار من می آید ... حتی نمی تواند خودش را محکم نگه دارد ... بارها روی من می افتد و بارهای دیگر روی خانم دست راستی اش ... چادرش هم که آن وسط ها برای خودش طناب بازی می کند ... جمعیت باز هم مرا با خود به قسمت ابتدایی اتوبوس هدایت می کند ... همانجا که مرز خانمها و آقایان است ... دختر و پسر جوانی در آغوش هم چنان تنگ قرار گرفته اند که دختران دبیرستانی اطرافشان همه شان آب از لب و لوچه شان راه افتاده است ... از حضور من خوششان نمی آید ولی ابایی هم از این مساله ندارند ... پسر در گوش دختر و دختر در گوش پسر و البته با صدایی نه ملایم حرفهای خصوصی می زنند ... از لب های هم می گویند تا پاهای هم و مدام همدیگر را تحسین می کنند ... حالت تهوع به سراغم می آید ... کمی باز هم با عذر خواهی خود را جابه جا می کنم ... مرد میانسال اصفهانی از آن هیز (؟!) های بی پدر و مادر مدام خودش را به خانمها می مالد ... و من گویا جدیدترین طعمه ام ... نگاهش را که احساس می کنم خودم را گم می کنم بین آن همه گوشت و چربیهای اضافی خانمهای اطرافم ... باز دوباره سر از ته اتوبوس درآورده ام ... خانمی کنار صورتم آدامس می جود ... نفس هایش داغ است و مدام به گونه هایم می خورد ... از بوی آدامسش که معلوم است از صبح آنرا جویده می خواهم بالا بیاورم ... کمی فاصله می گیرم و از نزدیکترین فرد به پنجره می خواهم کمی پنجره را باز کند ... نفسی می کشم ... هوا هوای سردی است ولی برای این محیط مثل فرشته ی نجات است ... کلافه هستم و عصبانی ... از سر کار دارم می روم خانه ... جایی باز می شود و می نشینم ... همین که می نشینم انگار یک سوژه ی جدید برای دوستان فراهم آمده است ... کلی بِر بِر مرا نگاه می کنند ... بی اعتنا به بیرون خیره می شوم ... نفس های بدبویی به مشامم می رسد ... دخترک کنار دستم که دانشجو نیز هست ... شاید از دیشب که شام خورده دیگر چیزی به دهان نبرده باشد ... سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم در جایی دیگر ... همین که دارم تلاش می کنم یک هو انگار یک کیسه ی صد کیلویی چربی پرتاب شود روی تنم ... وقتی از شوک حاصله به خود می آیم می بینم خانم میانسالی است که روی من افتاده و من آن زیر کاغذ شده ام ... بلند می شوم تا بنشیند ... مادری با دخترش با موبایل با صدای بلند حرف می زند .... دختره ی بیشرف مگه من بهت نگفتم حق نداری اون تاپ سبزه رو جلوی بابات بپوشی ... نه تنها اونو پوشیدی بلکه رفتی یه شلوارک کوتاه هم پوشیدی ؟؟؟ حالا به خیال خودش صدایش پایین است پایین ترش می آورد ... یک هو بیا و با ش****ررررتتتت و کوووووورســــــتتتتتتت جلوی بابات راه برو ... تو خجالت نمی کشی ... پیر زنها به هیس و پیس می افتند و خانم با عصبانیت گوشی اش را قطع می کند ... یک مادر مهربان دیگری با گوشی اش با نیما ( پسرش ) حرف می زند و اینقدر فحش ناموس به مربی نیما می دهد که چرا معلمش نمره اش را بیست نداده تا معدل نیما بیست شود ... فحش ها را برای نیما می گوید و در آخر از نیما می خواهد دو سه تا بسته نان از فریزر بیرون بگذارد تا برای نهار آماده شود ... باز هم مجالی می شود تا من بنشینم ... در دل آرزو می کنم کاش قلم و کاغذی داشتم و تمام این موارد را یادداشت می کردم ... و به خود قول می دهم روزی این کار را انجام دهم ... توی همین افکار هستم که یک هو چشمم می افتد جلوی اتوبوس ... آقای حدودا چهل و پنج ساله ای با نصف صورتش برایم چشمک می زند ...
این موارد هیچ کدوم خیالی یا زیاده روی درشون دخیل نیست ... عین واقعیت است ... مجموعه ای خیلی خیلی کوچک از آنچه من در روزی یک ساعت اتوبوس گردی می بینم ... من چیزهایی دیده ام در این اتوبوس های شهرم ...





اینم ماهان خاله

و اینم جدید جدید ... مال دیروزه
اگه گفتید چرا اینطوری نشسته ؟ داره پی پی می کنه![]()
![]()

- گل دختری مامان و بابا اینقدر اون شب گریه کرد که حد نداشت ... هر جا می بینید گریه نمی کنه داره نفس تازه می کنه وگرنه فکر نکنید دلش به حال من و باباش و مهمونها سوخته است ...
- کیکی که ما سفارش دادیم حجم داشت و یه دختر بچه بود شکل اون هنرنمایی آقای شیرینی پز که وسط کیک اسفنجی ساده انجام داده ... اگه می دونستم قراره اینطوری روی کیک نقاشی بکشند خودم کیک می پختم خیلی هم شیک تر بود ...
- عکس ها همگی خانوادگی هستند و گل دختری اجازه ی گرفتن عکس تکی و از این حرفها به کسی نداد ... اصولا اون شب چسبیده بود به مامان ریحان ![]()
جمعه : ساعت شش صبح از خواب بیدار می شم ... آقای همسر رفته پدر و مادرش رو از ترمینال به خونه بیاره ... بهش گفتم سر راه نون داغ و حلیم عدس بخره ... توی دستشویی هستم که دستای کوچولویی می خوره به در و مدام می گه ماماااااااااااااا
محکم بغلش می کنم و زیر کتری رو روشن می کنم ... مهمونها از راه می رسند ... دخترک توی بغل من هست ... مادربزرگش خودش رو بین پتوی دخترک محبوس کرده و پدر بزرگش در حالیکه تموم دندانهاش رو کشیده پشیونی منو می بوسه و بعد دخترک رو بغل می گیره ... مادر بزرگش وقتی یخش باز شد سلام و احوالپرسی می کنه !!!
صبحونه می خوریم ... قصد دارم برای نهار برنج و مرغ درست کنم ... کارهای مقدماتی رو انجام می دم و می رم سراغ ماراتن جشن تولد ... ب بسم اله رو که می گم ساعت یازده شب چهار دست و پا می رم توی تخت . ( وقتی می رم برای خواب ... همه ی کارها انجام شده ... فقط پیاز داغ بندری مونده که اونو گذاشتم برای صبح ) حتی وسایل سالاد هم شسته شده ... اونقدر ظرف شستم که دستام حالت بی حسی داره ... کمرم صاف نمی شه و خودم تنهایی همه ی کارها رو انجام دادم .
شنبه : امروز روز موعوده ... ساعت شش پاورچین پاورچین از تخت می یام بیرون که دخترک بیدار نشه و بتونم به کارهام برسم ... باز هم توی دستشویی هستم که دستای کوچولویی به در می خوره ... خدایا !!! می یام بیرون و با دخترک آسه آسه صبحونه می خوریم ... مهمونها توی پذیرایی خواب هستند ... مادر بزرگ دخترک می گه خیلی سردش شده و مجددا لابه لای دو تا پتو محبوسه ... صدای خر خر های پدربزرگ رو گرچه خیلی بلنده دوست دارم ... نمی دونم چرا ... ولی دوست دارم .
دخترک به محض صبحونه خوردن پی پی می کنه ... یه نگاهم به ساعته یه نگاهم به کارها و انتظارات الینا ... تمیزش می کنم و لباس هاشو عوض می کنم ... یه نگاه به خودم می اندازم توی آینه ... زیر چشمام گود افتاده ... می خوام رژ لب بزنم ... یه لب قلوه شده جلوی تصویرم توی آینه ظاهر می شه ... دخترک می گه براش رژ بزنم ... می رم سراغ پیاز داغ درست کردن ... اونقدر از چشمام آب می یاد که احساس می کنم داره از حدقه می زنه بیرون ... دخترک فکر می کنه دارم گریه می کنم ... اندازه ی یه جعبه دستمال کاغذی برام دستمال می یاره تا اشکامو پاک کنم و مدام نازم می کنه و الکی می خنده تا خندم بگیره ... هر چقدر براش توضیح می دم که گریه نمی کنم نوفهمه !!!
ساعت یازده گروه کمکی می یاد ( مریم و فریبا ) آقای همسر سالاد الویه رو برام مخلوط کرده و همه چی آماده است ... وقتی اونها می رسند ما داریم می ریم برای دخترک ساپورت بخریم ... الینا حالت سرما خوردگی داره ... مریم و فریبا رو می بوسم ... روز تولد واقعی مریم هست ... می بوسمش و بهش تبریک می گم ... فریبا مثل همیشه اینقدر خوشگله که دلم می خواد کلی نگاهش کنم ... زیبایی بی حدی توی چهره ی دختر برادرم وجود داره که واقعا تحسین برانگیزه ... اونها رو که می بینم یه کم خیالم راحت می شه ... از مادر بزرگ دختری می خوام حواسش به نهارمون باشه که نسوزه ... دخترها مشغول تزئین سالاد الویه می شن ... توی ماشین سرم رو تکیه دادم به شیشه ... الینا توی بغلم خواب هست ... آقای همسر دستم رو می گیره و می گه چیه ریحان ؟؟ می گم خسته ام می دونی که خسته می شم روی اعصابم اثر می گذاره ... می گه حالا چرا چشمات پره اشکه ... می گم برام پکساید بخر ... اگه نخورم نمی تونم تا شب دووم بیارم ... تپش قلبم بالاست ... کلی کار انجام می دیم و ساعت یک می رسیم خونه ... خورشت نهار در حال سوختن هست ... دختر ها اینقدر قشنگ سالاد رو تزئین کردن که جای هیچ حرفی نیست ... براشون چایی می ریزم با شیرینی کشمشی که آقای همسر خریده ... شیرینی ها هنوز داغ هستند ... ساعت ۲:۳۰ نهار می خوریم ... من و فریبا ظرفها رو می شوریم ... مریم همچنان تزئین می کنه ... زهرا دسر ها رو آماده کرده و همه چیز آماده است ... سر جارو برقی کشیدن بحث کوچولویی پیش می یاد و گروه اول مهمانها که می رسند من در حال جاروبرقی کشیدن هستم ... تپش قلبم اونقدر بالاست که احساس می کنم دارم بیهوش می شم ... خودم رو توی آینه نگاه می کنم ... زیر چشمام اونقدر گود افتاده که حدنداره ... یه پرانول و با دو تا پکساید ۵ می خورم تا بتونم تا آخر شب سرپا بمونم ... دخترک نا آرومه ... ابریزش شدیدی داره و به شدت بداخلاقه ... حدود دوساعت بعد از شروع مهمونی خوابش می بره ... به همه می گم برای کیک بیدارش می کنم ... توی این فاصله می تونم یه کم خوش بگذرونم ... می رقصیم ... همه می رقصند و اینقدر خوشحالی توی فضای خونه موج می زنه که حد نداره ... همه می رقصند ... پسر های خواهرم که هر دو اونقدر خوش تیپ و خوش لباس شدن که دلم مدام براشون غنج می ره اونقدر قشنگ می رقصند که حد نداره ... کلی کنار مهرداد و مسعود می رقصم و اوج علاقه ام رو با نگاهم نثارشون می کنم ... همه ی زن ها کنار شوهرشون می رقصند ... محمد و مریم و ما بقی مجردها هم دو به دو با هم و کنار هم ... گاهی هیچ کس روی صندلی ها نبود ... اونقدر به همه خوش می گذره که یک شب فراموش نشدنی رقم می خوره ... همه می خندند ... الینا برای کیک خودش بیدار می شه ... اما باز هم اخمو و بداخلاق ... نه شمع فوت می کنه نه کیک می بره ... ولی توی بغل من لم داده بود و رقص ها رو نگاه می کرد ... و ساعت یک شب جشن تولد دو سالگی دردانه ی خونه ی ما تموم می شه ... همه ی این خوبیها ... این تبریک ها ... این هدیه ها و این خوشحالی های عمیق به خاطر جشن تولد تو بود ... الینا ... اگر عشق تو نبود ... بماند !!!
تولد زود هنگامی که برای دخترک گرفتیم اونقدر لحظه های نابی رو ثبت کرد که خیلی هاشو نمی شه به قلم اورد ... فردا می یام با یک عالمه عکس از جشن تولد دخترک
فرشته کوچولوی ناز ما ... بیست و سه ماهگی ات مبارک
می گم توی شاهین شهر هر وقت وسط خیابون سرعت گیر می گذارن یه کم جلوترش یه چراغ چشمک زن هست که مردم بفهمن اینجا سرعت گیره و سرعتشون رو بیارن پایین ... ولی توی اصفهان توی تاریکی های کوچه پس کوچه ها یک هو می ری روی یه سرعت گیر به ارتفاع یک متر و اینجاست که زیر و بند ماشینت مبسوط آب بندی می شه .
می گه همچین از زیر و بند ماشین حرف می زنه انگار صد ساله از همه ی فوت و فن ماشین خبر داره ... آخه تو رو چه به این حرفها ... این حرفهای مردونه چیه من از خانومم می شنوم ... ریحان ! دوست ندارم افکارت با این چیزها پر بشه ... تو باید برای من از طراحی وب سایت و طراحی های لگو حرف بزنی ... زیر و بند چیه ریحان ؟؟ این حرفها چیه ؟؟
سکوت می کنم ... با خودم می گم من مدتهاست مرد شدم عزیز دلم ... مدتها پیش وقتی توی هفده سالگی رفتم سر کار ... همون زمان که مادر شدم ... که هر روز صبح بچه ام رو ساعت پنج صبح زدم زیر بغلم و دادم دست مردم تا برام نگه اش دارن ... همون زمان که رانندگی یاد گرفتم و دسته چک دار شدم ... همون زمان که اینقدر چک کشیدم که همه ی برگه های دسته چکم تموم شد و اینقدر اعتبار بانکی پیدا کردم که شدم ضامن خودت و تو هم به راحتی دسته چک گرفتی ... همون زمان که ماشین کنار خیابون خراب می شه و بهم می گی مخزن آبش رو چک کن و من حتی زورم نمی رسید درش رو باز کنم ... من زنانگی هام رو مدتها پیش ... سالها پیش توی خنده های نوجونی ام جا گذاشتم و برای خودم مردی شدم ... تو که بهتر می دونی آقا !!!
- داریم با دوستان توی پیاده روی خیابون سعادت آباد راه می ریم ... خسته هستیم ... از یک امر خداپسندانه و دوست داشتنی داریم بر می گردیم ( خدا منو بکشه که توی این امر حضور پیدا کردم ... نمی گم چی بود که باعث ننگ خاندان می شم آخه ... اگه داداشم بفهمه ... وارونه از سقف خودش و منو آویزون می کنه ) دو تا دختر می بینیم ... شاید هم سن و سالهای خودمون ... کلی به خودشون رسیدن ... موهاشون رو کلی قپی دار زیر مقعنه وایسونده بودن و یه آرایش غربی ... لباس های تنگ و مارک دار ... یکی از دوستام می گه ... بچه ها این ها رو ببینین ... خدا اینها رو اورده توی یه خانواده ی مرفه ... و گفته شما نگران هیچی نباش ... فقط به برند فکر کن ... ببین چی می خوای من در خدمتم ... به حرفش فکر می کنم ... به لباسهای اداره که تن هر چهار نفرمونه ... به چهره های خسته و یخ بسته از سرما ... به محتویات کیف پولمون ... به بچه هامون که حالا توی مهدکودک هستند و ماما ماما می کنن ... به الهام که یواشکی رفت توی مهد پسرش یه سوال کرد که مبادا پسرش مادرش رو ببینه و دلش بخواد همراش بیاد ... آخه باید می رفت سر کار دوباره ... به نگاه هاش وقتی از پشت پسرش رو نگاه می کرد و می شد به راحتی فهمید دلش داره غش می ره برای یه بغل ... به خودم ... به ولع همیشگی برای بودن کنار الینا ... به کار ... به قسط ... به رفت و اومد ... به روزی ۸۰ کیلومتر رانندگی برای حقوق ماهانه !!! و به اجبار برای حضور در جمعی که همگی با احساس گناه توش حاظر شدیم ... به کوچک شدن هامون توی کار ... به حقارت ها و ندید گرفتن های زحمت هامون ... به هر کی به هر کی بودن آدمهای هم قشرمون ... و در نهایت به خدا !!!
** شنبه شب تولد دخترمه ... واااااااااااااای می خوام بهترین شب رو بسازم برات ... می دونی ؟؟ واسه ی همینه دو روزه کمرم درد می کنه ... من عاشق توام دختر !! نکن با دل من اینطوری
احساس می کنم که غریبم میانتان
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستند و خواستند
عادت کنم به کوچکی آسمانتان
اینجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بی سخاوت و بی آب و دانتان
دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست
از پا فتاد زخمی زخم زبانتان
خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم
شاید چنین جدا بشوم از زمانتان
تنها مرا رها کنید تا بمیرم آه !
احساس می کنم که غریبم میانتان
فایل داکیومنت زندگی نامه ی دخترم تا الان که یک سال و ده ماه و سه هفته و ۱ روزه هست ۲۲۲ صفحه شده ... الین ؟؟ به نظرت توی بیست سالگی چی بالای تختت می بینی مادری ؟؟ شاید یه کتابخونه ... یه کتابخونه از مجموعه ی n جلدی از دست نوشته های مادرت از روزهای زندگی ات ... از روزهای زندگی مون ... زندگی من و تو و بابایی ... داریم تدارکات جشن تولد کوچولویی رو برات می بینیم ... دیشب برنامه ریزی کردیم برای انجام کارها ... جمعه شب مهمونی داریم ... زودتر از زمان تولدت ... آخه می افته توی محرم و فوت بابا بزرگ مادری ... می دونی که بابا بزرگ ۷ دی ماه سال ۸۲ فوت کرد ... اصلا اینطوری به قضیه نگاه می کنیم ... از بس دوستت داریم و عاشقتیم ... می ریم پیشوااااااااااااااز... همیشه سالم و خندون بمون عمر من و طولانی زندگی کن ... برات خصوصی می نویسم از این روزها ... توی همون فایل داکیومنت خودمون ... دوستت دارم
-
مجبور شدم قالب رو عوض کنم ... نمی دونم چرا خیلی ها امکان نظر دهی نداشتند گویی ... این قالب آرومه ... آروم و مهربون ... دوستش دارم .
-
دخترک حالش خوب نیست ... از روز پنج شنبه تا حالا به شدت بداخلاق شده و پرخاشگر و ناآروم ... نمی دونم اقتضای سنش هست یا دخترم از چیزی ناراحته ... هر چی که هست من به شدت ناراحتم ... نمی خوام جز خنده و خوشحالی چیزی توی چشمات ببینم مادری ... این روزها رو دوست ندارم ... شاید به خاطر سرماخوردگی مجددته ... یا دندون در اوردنت ... هر چی که هست ... من دوستش ندارم ... زود خوب شو نفس ... هستی ... امید و زندگی من
-
...
-
هیچی !!!
الین مامان چند روزه به شدت دختر بدی شدی ... اینقدر بد که آخر شبها یه دل سیر اشک مامان رو در میاری و بعدش که می بینی از دستت گریه ام گرفته می دوی و می ری دستمال برام می یاری و مدام نازم می کنی و می بوسی و الکی می خندی تا من خندم بگیره ... اینقدر مهربون هستی که حتی تحمل یه غم کوچولو رو روی صورتم نداری ... ولی هم روز جمعه پدری از ما دراوردی که بابایی رو مجبور کردی برای اولین بار سرت داد بنفش بکشه و منو به گریه انداختی ... دیشب هم همینطور ... اصلا نمی دونم علت این همه لجباز شدنت و شیطنت های عجیب و غریبت چیه ... کاری که این چند روز می کنم اینه که مدام می گم خدایا به من صبر بده ... خدایا منو آروم کن ... خدایا بهم آرامش بده ... ولی کار رو از این حرفها می گذرونی و تا اشک منو درنیاری ول کن نیستی ... چی شده مادری ؟؟ می خوای یک درصد از کارهات رو برات بگم ؟؟ نمی دونم وقتی اینها رو می خونی از کارهای خودت حتما خنده ات می گیره ولی باور کن اشک منو دراوردی با این کارهات فسقلی دوست داشتنی ...
روز جمعه بعد از ظهر من و بابا به شدت خوابمون گرفت و تصمیم گرفتیم یه کم بخوابیم ... شما گویا خوابت نمی اومد ولی ... یه دست لباس پنبه ای تنت بود که خوب مقتضای فصل هست ... اینقدر خودت رو با این بلوز تنت مالیدی به صورت من که تا آخر شب تموم صورتم سوزن سوزنی می شد و عین لبو قرمز شده بودم ... بعدش تصمیم گرفتی توی عرض تخت راهپیمایی کنی ... کدوم قسمتش ؟؟ همون قسمت که بالش هست و طبعا سر من و بابایی روی بالش ... و چون من موهام رو باز می کنم موقع خواب ... شما طبعا از روی موهای من رد می شدی موقع راهپیمایی ... حالا نه یک بار نه دوبار شاید هزار بار ... تصور کن یکی هزار بار از روی موهای سرت رد بشه و توی هر بار رد شدن یه هفت هشت تایی مو از سرت کنده بشه ... من سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم تا خسته شی و دست از این کارت برداری ... خسته شدی ... اومدی کنار من دراز کشیدی و مژه هام رو با نوک انگشتات می گرفتی و اینقدر می کشیدی تا پلک چشمم باز بشه ... بعد خودت از باز شدت پلک خنده ات می گرفت و غش غش می خندیدی ... وای که نمی دونی این کار چقدر آدم رو عصبی می کنه ... وقتی بابایی از تخت گذاشتت پایین کلی گریه کردی و دوباره خودت اومدی بالا و اینبار نشستی کنار من ... بینی من رو توی دستت گرفتی و با شدت تمام به طرف چپ و راست می کشیدیش و خودت می خندیدی ... اینقدر شدید که حس می کردم بینی ام داره از جاش درمی یاد ... من توی چه حالتی بودم ؟؟ یه حالتی مثل بیهوش شدن برای خواب ... بین بودن و نبودن از شدت خواب آلودگی ... فکر کن چه بلایی سر اعصاب آدم می یاد توی این حالت ( این شیطنت حدود دو ساعتت هست توی روز جمعه ... این کارت تا ساعت یازده شب ادامه پیدا کرد )
دیشب هم که دیگه کار رو به من و بابا تموم کردی ... حتی نمی ذاشتی پمپرزت رو ببندم موقع خوابت ... واااااااااااااای خدا ... حدود ساعت دوازده شب منو از تخت اوردی بیرون که به به اِده ... مامااااااااا به به اِده ... بهت می گم شیر می خوای ؟؟ می گی نه ... به به اِده ... می گم شیر عسل می خوری برات درست کنم ؟ می گی نهههههه ایشده نه ... به به اِده ... از غذای شبمون یه ظرف کوچیک برنج زیاد اومده بود ... اونو برداشتی و یه جیغ کشیدی و گفتی بههههههههههههههههه ... ماماااااااا به به ... چون حالشو نداشتم برات گرم کنم کلی برات توضیح دادم که این سرده و خوشمزه نیست و بیا بریم شیر بخور ... با جیغ و داد برگشتیم توی تخت خواب و شما هنوز به به می خواستی و دوباره منو بلند کردی و رفتیم توی ظرف خودت از برنج سرد برات ریختم و اومدیم توی تخت خواب ... شما دراز کشیدی کنار من ... ظرف رو گذاشتی روی شکمت !! و خوابیده با دست !!! شروع کردی غذا خوردن ... فکر کن ... داشتم از دستت خل می شدم ... می گم الینا ؟؟ مامان می پره توی گلوت ... یه جیغ کشیدی و گفتی نه !! و با ملچ مولوچ شروع کردی به برنج خوردن اون هم تو حالت دراز کش ... بعد هم بقیه اش رو ریختی روی روتختی و خوابیدی !!! پاشدم چراغ خواب رو روشن کردم دیدم واااااااااااااای لباست یک عالمه برنج بهش چسبیده و تخت رو هم که دیگه نگو ... کلی وقت همه رو جمع کردم و بعد آب خواستی و رفتم آب برات اوردم و بعد نشستم یه دل سیر گریه کردم و بابایی از خواب پرید و کلی سرت داد کشید و هر سه مون خوابیدیم !!!
امروز بدون علت خاصی کسل و خسته هستم ... بدون انرژی ... الینا ؟؟ علتش رو شما نمی دونی مادری ؟؟؟
من فدای تو می شم ... فقط کاش خدا صبر منو بیشتر می کرد .


