تبليغاتX
Lilypie
کوچولوی نازک من
 
 
 
   
  سکوت کرده ام

نگاه می کنم

آینه چیزهای جدیدی برایم دارد

تارهای جدید نقره ای رنگ

چروک های جدید

خیره می شوم توی آینه

و بی اختیار و بلند می گویم

تو این همه تازگی را از کجا می آوری مدام ؟؟

دستان کوچکی میان تصویر صورتم سایه می اندازد

به خود که می آیم دخترک را می بینم با خنده ای به پهنای صورت

و رویم را که بر می گردانم

یک خانه می بینم با یک دنیا کار ناکرده

و در اتاق کار ... همسرم را که کاتالوگ طراحی می کند

دوباره آینه ...

نگاه می کنم

پرده ای شفاف روی چشمانم نقش بسته

و اینبار می دانم علت تمام تازگی های درون آینه چیست !!!

سکوت می کنم ...

نگاه می کنم.


دردانه ام

بیست و دو ماهگی ات مبارک پاره ی تنم

آنقدر مبارک که همه ی خوبیهای دنیا نثار تو

آنقدر مبارک که تمام مهربانی های دنیا برای تو

آنقدر مبارک که تمام خنده های دنیا از آن تو

آنقدر مبارک که همه ی امنیت دنیا برای تو

خوب شد که تو هستی دلبندم

خوب شد هستی که مادامی که تو را در افکار دارم لبخند بزنم

خوب شد تو هستی دخترم

خوب شد تو هستی الینای من

خدا را شکر ... چقدر ؟؟ نمی دانم

شاید به وسعت آغوش مادرانه ام

و به عظمت افکار مغشوشم هنگام بیمار شدنت

و به آرامش چشمهایت به هنگام خواب

گفته بودم برایت یکبار

وقتی می خوابی انگار تمام زیبایی های عالم به خواب می روند ... انگار خدا تمام زیبایی هارا جمع می کند توی صورتت و دنیا خالی می شود از هر چه زیبایی !!! اینجا حدودا پنج ماهه هستی ... خودت می بینی جگر گوشه ام؟! ... محو زیبایی های خدادادی ات هستم !!

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

آب آمده بود ... اخبار درست بودند ... زنده رود مثل خیلی ماه پیش پر از آب بود ... توی اتوبوس بودم که صحنه را دیدم ... آنقدر عنان از کف داده بودم که انگار نه انگار در یک اتوبوس n نفری هستم ... چشمانم پر از اشک شد وقتی رودخانه را دیدم ... به پهنای صورت می خندیدم و مدام می گفتم بالاخره بازش کردند ... و آنقدر نگاهش کردم از ته دل و پر از مهربانی تا اتوبوس مسیر را عوض کرد و وارد خیابان انقلاب شد ... زیبا شدی زنده رود ... بمیرم برایت که تاریخ ٬ سرنوشت تو را هم به دست آقایان سپرده است ... آنها هستند که تصمیم می گیرند تو آب داشته باشی یا نه ... زندگی داشته باشی یا نه ... می گویم دیدی درختان اطرافت دیروز چقدر رقصیدند ... اشکهای سرشار از شوق مردم را موقع جان گرفتنت دیدی؟؟ من می دانم تو هم مثل مردم عاشق آبت هستی ... من دیدم برای زنده بودن چقدر تلاش کردی ... من هر روز ٬ روزی دو بار ملاقتت آمدم تا دوباره جان گرفتی مهربان ... می گویند طرح آزمایشی است و تو برای ۲۸ روز آب خواهی داشت ... اما من دعا می کنم آسمان آنقدر زندگی ات را با بارشش جشن بگیرد که نتوانند دوباره خاموشت کنند ... دیدی آسمان دیروز چطور برایت جشن گرفت ؟؟ دیدی آسمان تا شب به پاس بودنت چه نعمتی به شهر پاشید ... سلام زنده رود من ... سلام رودخانه ی همیشه زنده که این روزها زندگی ات را برایت تصمیم گیری می کنند که باشی یا نباشی !!!

می گویم راستی با آن دستگاه سوراخ کن مترو چه می کنی ؟؟ ها ها ها ... مدتی است انتقام این نامهربانی آقایان را با گرو کشیدن آن دستگاه گران قیمت در دامان خودت می گیری ... عشق می کنم با غیرتت مرد بزرگ ... من اگر می توانستم به دانشمندان !!! ( ها ها ها ) مترو درست کنی می گفتم دهانه ی سوراخ دستگاه را ماله بکشند و بگذارند آن زیر بماند تا آن هم زمان افتتاحیه ی مترو جزو آثار باستی شهر شده باشد ... نظر تو چیست ؟؟ به نظرت این مترو با این همه دانشمند !!! و این همه انسان حلال و حرام کن !! به سرانجام می رسد آیا ؟؟؟ می دانی که جریان آن دستگاه سوراخ کن چیست ؟؟ یک اسم مسخره ای هم دارد آن دستگاه کذایی ... سه تا مهندس دانشمند آمدند سه مدل برنامه برای سوراخ کردن دادند به این بدبخت ... این شد که ۶ درجه از محل اصلی اش انحراف دارد و گیر کرده است ... مانده است در دامان تو و باید از یک جایی بیرون بیاید ... می گویند باید از وسط هتل ... (بماند حالا ) بیاید بیرون ... فکرش را بکن ... افتضاحی بالاتر از این می شود به نظرت ؟؟ دمت گرم زنده رود با غیرتت و با این گروگان گیری ات ... به هر حال من که امیدوارم آسمان نگذارد جانت را دوباره بگیرند و برای بقایت دعا می کنم ... سرنوشت تو هم مثل ما شده است سرنوشت مخدوش و نامعلوم !!

اینجا را ببینید ... گزارش تصویری زنده شدن زنده رود است ... مرسی صحرای عزیزم

الین مامان ... نمی دانم چه سنی شده ای که این پست را می خوانی ... عملیات ساخت مترو حدود سال ۱۳۷۹ کلنگ خورد و قول دادند سال ۱۳۸۹ تمام شود ... یعنی سال دیگر ... دختر قشنگم ... امیدوارم تا تو جوان شده ای افتتاح شده باشد ... اگر من زنده بودم که با هم می بینیم ... اگر نبودم بیا و روحم را خبر دار کن مادری و بگو که مترو بلاخره افتتاح شد ماماااااااااااااان ... آخر ما هر روز جانمان در می آید در مسیر رفت و آمد به خاطر ترافیک ناشی از کند و کاو مترو ... آخ که من چقدر تو رو دوست دارم و به محض اینکه می دهمت دست خاله توران (؟!) دلم برایت تنگ می شود تا وقتی دوباره بغلت کنم ... عشق منی می دانی این را ؟؟

- جدیدا بیل بوردهایی در سطح شهر زده اند که مثلا اگر با موبایل حرف بزنی به این صورت جانت در می آید یا اگر کمربند ایمنی نبندی به این طریق مغزت بر روی شیشه ی ماشین متلاشی می شود ... بعد عکس هم دارد این بیل بوردها ... از آن عکس هایی که در فیلم های ترسناک زیاد می بینید ... از آنها که زیرش می نویسند زیر ۱۶ سال نباید ببینند ... از آن عکس ها گذاشته اند برای عبرت گیری مردم ... بعد در اخبار شبکه ی آر تی ال یکبار داشت مردی را نشان می داد که سرش شکسته بود ... قسمت خون ریزی را شطرنجی کرد و به آلمانی گفت که برای مخدوش نشدن افکار شما این قسمت را شطرنجی می کنیم ... منکه آلمانی بلد نیستم ولی این جمله را به انگلیسی هم زیر نویس کرد و من فهمیدم همین را گفته ... این است که به اینجا می گویند ایران و به آنجا می گویند آلمان !! منکه در نزدیکی این بیلبوردها که می رسیم نمی دانم با چشمان جستجو گر الینا چه کاری انجام دهم ... تقریبا سر تمام چهارراههای شهر نصب هستند آخر !!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

بلاخره باز شد ... درهای رحمت خداوند مهربان بر روی شهر من هم باز شد ... امروز از صبح آسمان نیمه بارشی داشت ... نم نم بود ... و من زیر آسمان از خدا خواستم بباراند ... خواستم هوای شهر را شستشو دهد ... حالا ساعت 10 دقیقه به 12 ظهر است و آسمان آنچنان می بارد که در عرض چند ثانیه همه ی وجودت را خیس خیس می کند ... مدام می روم درب ورودی مرکز را باز می کنم و نفس عمیقی می کشم و در دل می گویم خدایا شکرت ... می گویند زنده رود شهر را هم از خشکسالی درآورده اند ... انگار آسمان هم به میمنت بذل و بخشش آقایان جشن گرفته و زندگی دوباره زنده رود را به هل هله نشسته است ... من هنوز خودم ندیده ام !! صحت و سقم قضیه را نمی دانم ... به هر حال امروز روز خوبی است ... هر چند هوای آسمان و دل من ابری است اما رحمت است که می بارد ... عاشق بارانم ... کاش امروز می شد قدم زدن در خیابان چهارباغ را زیر باران داشته باشم ... کاش بتوانم رفتنش را جور کنم ... دلم برای الینا تنگ شده است ... می گویم ... این دخترک کجا بود که یک هو آمد و شد همه ی من ... شد همه ی افکار و دغدغه های من ... این وروجک شیطان کجا بود یک یک مرتبه شد همه ی هستی ریحان ... منکه می گویم خداوند با آمدنش نعمت را بر من تمام کرد برای همین می گویم ... من با آمدن الینا طعم عشق آسمانی را تجربه می کنم ... من با وجود الینا مادر شدم ... به خاطر الینا و چه افتخاری بالاتر از این ؟؟

- دخترک چند روزی است تمام بغلش را پر می کند از کتاب و عروسک هایش و آنها را با خود به مهد می برد و ظهر تمام آنها را دوباره به خانه می آورد ... امروز خرس قهوه ای رنگش به همراه یک بغل کتاب های تکه پاره شده و پر از خط خطی توشه ی راه دخترک بود ... حواسش جمع است نکند یک ورق از آنها هم کم نشود ... همه را بی کم و کاست بازمی گرداند ... مربی اش می گوید حواسش عجیب به وسایلش هست ... من حالا فدای تو شوم به نظرت کار شاقی است دختر ؟؟

- امشب دوباره یک شب حیاتی است ... نمی گویم چرا ... ولی امشب باز هم حضور خدا طلب می شود ... توکل بر خدای مهربان و دوست داشتنی

- حذف شد

- واااااااااااااااااااااای از لذت باران ... مستم ... خدایا شکرت

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

وقتی خونه ی بابا بودم و طبعا مجرد ... هر پنیری رو نمی خوردم ... کلی ناز می کردم و بابا تقریبا تموم سوپر مارکت ها رو زیر پا می گذاشت تا پنیر مورد علاقه ی منو برام پیدا کنه ... اونو که برام می خرید کلی چین و چروک به صورتم می دادم و با کلی ادا و عشوه چند تا لقمه صبحونه می خوردم ... چون مسیر خونمون تا اصفهان فاصله داشت باید زود از خونه درمی اومدم ... بابا همیشه هر روز صبح سماور رو برام روشن می کرد تا یه استکان چایی بخورم با نون و اون پنیر کذایی ... اکثر روزها با کلی نق نق و من نمی خورم و از این حرفها یه لقمه می ذاشتم دهنم و می اومدم بیرون ... موقع خداحافظی همیشه مامان می گفت به خدا سپردمت مامان ... و همیشه تا دم راه پله ی خونمون می اومد تا من کفش هامو بپوشم و برم از خونه بیرون ... بعد وقتی سوار اتوبوس می شدم و می خواستم بلیط بدم می دیدم یه لقمه نون پنیر توی کیفمه ... می دیدم یه دونه شکلات هُبی یا یه بسته بیسکوییت ترد توی کیفمه ... می دونستم که مامان به بابا گفته و بابا خریده و مامان گذاشته توی کیفم ... خیلی وقتها یادم می رفت بخورمشون ... اون موقع ها که عین چوب خشکه لاغر بودم و اصولا دلم چیزی برای خوردن طلب نمی کرد . وقتی ماهی ۹۰ هزار تومن حقوق می گرفتم عطر ۲۵ هزار تومنی برای خودم می خریدم و به ماه نرسیده اونو تموم می کردم و یکی دیگه ! یا قبل ترش که دانشجو بودم و نیمه وقت کار می کردم ماهی ۱۸ تومن حقوق می گرفتم و کفش برای خودم می خریدم ۱۲ تومن !!

حالا مادر شدم !! همسر شدم ... حالا اوضاع چقدر فرق کرده ... دیگه نمی رم توی معروفترین مغازه ی عطر فروشی شهر و دست نمی گذارم روی گرونترین عطرش ... جای من توی مغازه های اسانس فروشی هست برای خوشبو بودن ... دیگه وقتی خیابون یا خرید می رم چشمم دنبال لوکس ترین لباسها نمی ره برای خودم ... توی فکرم دنبال لباس برای الینا هستم یا کمبودهای پوششی همسرم ... دیگه توی خوراکیها و مزه شون هیچ ایرادی نمی گیرم ... همه چیز رو می خورم و با لبخند و بدون ناز و ادا ... دیگه دنبال لباسهای گرون قیمت نیستم ٬ توی ذهنم حساب و کتاب ماه رو می کنم و بعد خرید می کنم ... من دیگه هرگز خجالت نمی کشم از این که کیسه ی سبزی رو دستم بگیرم توی خیابون ... یا پلاستیک میوه یا سطل ماست !! اصلا دیگه خودم توی افکار خودم شدم درجه ی آخر ... همه ی افکار من شده مشکلات زندگی ... خواسته ها و تربیت و رشد صحیح الینا ... یه همسر خوب بودن ... غذا پختن ... یه فریز لبریز از انواع سبزی ها و مخلفات آشپزی ... یه یخچال پر از چیزها و خوراکی های مورد علاقه ی الینا و همسرم ... یه خونه ی مرتب ... لباسهای شسته شده یا نشده ... صرفه جویی ... خوشحال بودن هر چند به ظاهر به خاطر نشاط خانواده ... من کی اینقدر زن شدم ؟؟ کی اینقدر فداکار شدم ؟؟ من کی اینقدر بزرگ شدم ؟؟

خیلی سخته دل بریدن

خیلی ساده ست دل شکستن

سخته عاشقونه مردن

چه عذابیه که امروز تو رو دارم و ندارم

موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم

**آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه که چقدر دلم برای بابا تنگ شده

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

-این روزها هوا ابریه ... تموم شهرهای ایران تقریبا این روزها بارش داشتند ... اصفهان زیبای من اما !!! آسمان گاهی با طمأنینه چند قطره بارون روانه ی پیکر خشکیده ی شهر می کند و زود پشیمان می شود ... این روزها زنده رود اصفهان زیبای من برای یک بارش چند ساعته ی باران له له می زند ... این روزها درختان خمار از خواب زمستانی شهر من دوش بارانی می طلبند برای تکاندن بار برگهای خسته ی خود ... اما دریغ از باران ... من دلم باران می خواد ... دلم آن هوای نمناک و راه رفتن در خیابان چهارباغ را می خواهد ... دلم می خواهد زیر یک سرمای شدید از بارش باران بستنی لیس بزنم و تمام هر دو چهارباغ را پیاده روی کنم ...

- موشموشک این روزها هر چیزی را که می گوییم با حالتی وصف ناشدنی زیبا تکرار می کند ... برای خودش آواز می خواند با زبانی که نمی شود ترجمه اش کرد ... اما آوازهایش سیلاب دارد ... موسیقی دارد ... ریتم دارد ... گاهی حالت تاکید به خود می گیرد ... گاهی همراه آوازش دست می زند ... گاهی به موهایش دست می کشد ... آقای همسر می گوید این دختر تمام سرودها و شعرهای کودکانه ی مهد را از بر است و آنها را به زبان خودش می خواند ... هر روز صبح کلی توی بغل من دلبری می کند ... هر شب در آغوش من می خوابد ... گاهی میان بازیهای کودکانه اش خودش را ول می کند توی آغوش من و سرش را می چسباند به شانه ام ... می داند بازترین آغوش و امن ترین آغوش دنیا همین جاست انگار ... گاهی مرا می بوسد ... گاهی از دهانش خوراکی خوشمزه ای که آن را جویده و خوب نرمش کرده است به دهان من می گذارد ... گاهی با شیشه پاک کن روی میز پذیرایی می پاشد و با دست تمیزش می کند ... گاهی از من می خواهد برایش رژ لب بزنم و موهایش را مرتب کنم ... یک رژلب اسباب بازی دارد که در یک پک کودکانه سوقاتی گرفته است ... پک شامل یک سشوار ٬ آینه ٬ رژ لب پلاستیکی و برس است ... دخترک هر روز با این وسایل خود را مرتب می کند ... هر روز صبح وقتی به خودم عطر می زنم باید برای او هم بزنم ... و او شده است دختر شاه پریون ... شده است شاه دخترون ... برایش می خوانم ... شاه دخترون دختر ... گل به سر سرون دختر ... چشمان سیاه تو ... برده هوش من از سر ... وقتی می خوانم او عشوه می آید ... ناز می کند و می رقصد ... وقتی می خوانم موهایش را مرتب می کند ... وقتی می خوانم عاشق تر می شوم ... آنقدر عاشق که می خواهم غرق شوم توی آن چشمان سیاه و گردش که آنهمه معصومیت و زیبایی را در خود دارد ... دخترک ... نمی دانم چند تا سلول توی تنم دارم ... تو فکر کن n تا ... با تک تک این سلول ها مراقب خنده هایت و سلامت افکارت خواهم بود ... من و بابا ... برای سربلندی ات هر کاری خواهیم کرد ... دخترک ... من و بابا وقف توایم و عاشقانه دوستت داریم ... دخترک ... هستیه من و بابایی تو !

این روزها خدا عجیب و بی وقفه حضور دارد ... درهای رحمتش رو به زندگی مان عجیب و غریب باز شده است ... خوبی و نعمت است که از در و دیوار می ریزد برایمان ... می ترسم نکند این شیطان باشد ؟؟ نکند ؟؟ خدایا مرا تنها نگذار ... مرا از این حالت دوزخ دوست ناداشتنی نجات بده و افکارم را به یقینی بی بدیل تبدیل کن ... خدایا کنارمان بمان ... کنار تمام خستگی ها و روزی حلال زندگی مان ... کنار خنده ها و سلامتی مان ... کنار مَردم ... همنفسم ... که لحظه های بدون او هیچ معنایی نخواهم داشت ... کنار دخترم ... همان کوچولوی معصوم و ناز را می گویم ... الینم را می گویم ... همان را که خودت سخاوتمندانه به ما دادی تا نوکری اش کنیم ... مراقبش باش ... مراقب ریحان باش ... مراقب جسمش و روحش ... مراقب سلامتی جسم و روحش ... خدایا این روزها بیشتر و بیشتر محتاج توایم ... خواهرم را ... مریم را ... مراقبش باش ... مراقب آینده اش ... معصومیت چشمها و نگاهش ... مراقب شانه ای بی یاور از بودن پدرش ... مراقبش باش ... و بهترین راه را جلوی پایش قرار بده ... این روزها احساس می کنم خیلی خیلی به تو نیازمندیم ... خدای من ... دوست دارم به آغوشت کشم ... دلم تو را می خواهد ... می دانی ؟؟ احساست می کنم ... صورتت را که چسبانده ای به گونه ام و با لبخند نگاهم می کنی ... دوستت دارم رفیق

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

از وقتی الینا بدنیا اومد من و بابایی دیگه رستوران نرفتیم و همیشه آقای همسر غذا می گیره می یاریم خونه می خوریم ... دیروز من گفتم دخترم دیگه بزرگ شده ... خانوم شده بیا بریم رستوران ... کلی به خودمون رسیدیم و هر سه تایی مون کلی خوشگل کردیم و رفتیم ... الینا توی ماشین خوابید و وقتی که رفتیم توی پارکینگ بیدار شد و مدام هی گفت ایشدههههههههههه ( به شیر می گه ایشده ) و من هی گفتم مادری الان شیر نداریم چون شما باید غذا بخوری و الان می ریم به به می خوریم ... با آوازها و نق نق های الین خانوم وارد رستوران شدیم ... به محض اینکه نشستیم شروع کرد به جیغ زدن که مامااااااااااااااااااااااااا آببببببببببببببببَ ... مامانیییییییییییییییییی ... آبببببببببببببَ اِدهههههههههه ... هر چی ما هیس هیس کردیم بهش فایده نداشت ... یکی از گارسونها اومد و مِنو رو اورد و یک لیوان آب هم برای دخترک ... آخه یک گروه مهمان خارجی داشتند بیچاره ها  ... آب رو که خورد قاشق چنگال رو برداشت و هی اونها رو کوبید به هم گفت به بههههههههههههه اِدههههههههههه ... خلاصه کلی منو بابایی هی قرمز شدیم و هی خجالت کشیدیم اونجا رو گذاشته بود روی سرش ... همون آقای گارسون دیدیم چارچنگولی داره می یاد با دو تا ظرف سالاد و یکی دیگه هم پشت سرش نوشابه اورد ... الینا سالاد ها رو که دید یه جیغ بلند کشید و قاشق چنگال رو برداشت و عین اینها که از زیر قحطی در اومدن شروع به سالاد خوردن کرد بعد دید انگار سختشه قاشق چنگال رو با شتاب n کیلومتر بر ساعت پرتاب زمین کرد و با دست مشغول شد ... فکر کنید ما دو تا باید چی کار می کردیم ...  اگه هم حرفی بهش می زدیم یه جیغ بنفش تحویلمون می داد ... خلاصه همه ی میز رو با سس و سالاد باضافه ی صورت خودش مزین کرد تا غذا رو اوردن و ما با شرمندگی خواستیم که مجددا برای ما قاشق چنگال بیارند چون دخترمون همه رو پرتاب کرده بود این طرف و اون طرف ... گارسون با موهای سیخ شده دوباره قاشق چنگال اورد و وقتی اونها رو دادم به الینا که غذا بخوره ( چون محاله اجازه بده من غذا دهنش بگذارم و همیشه خودش غذا می خوره ) دوباره دیدیم صدای تلق تولووووووووووووووووووق رفت هواااااااا ... ای خدا مرگم بده بازم پرتابشون کرد و با دو تا دستاش شروع کرد به غذا خوردن ... من که رسما در حال آب شدن بودم ... آقای همسر هم تا گوشاش قرمز شده بود و اینقدر عصبانی بود که می ترسیدم نگاش کنم ... خلاصه الینا خانوم کلی به سبک انسانهای اولیه غذا خورد و تا تونست روی میز و زمین غذا ریخت و در عین غذا خوردن آواز خوند  ... تصور کنید روی پای من هم نشسته بود و حاظر نمی شد روی صندلی جدا بنشینه ... ولی پرنسس خانم غذاشون رو میل نمودند من و آقای همسر تصمیم به ترک رستوارن گرفتیم ... وقتی الینا رو به آقای همسر دادم تا تکه های غذا رو از روی مانتوی رنگ روشنم بردارم ... دیدم تموم جلوی مانتوم از چربی غذا و سس سالاد پر شده و اینجا بود که دیگه دلم می خواست بزنم زیر گریه ... کلی خودم رو پشت آقای همسر قایم کردم و با لبخند ژکوند از جلوی مهمانها اومدیم بیرون و پریدیم توی ماشین و اومدیم خونه و من و آقای همسر نهار نیمرو خوردیم  ... بماند که کلی پول دادیم توی رستوران ... مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

الین کوچولو اینو نوشتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی یه شام توپ و یه مانتوی خیلی جینگولی به مادرت و بابایی ات بدهکاری ... یادت نره هوووووووووووو ... فدات می شم من عسلک ... نوش جونت قربونت بره مامان ریحااااااااااااااااااااااان

***تموم این اتفاقهای قشنگ توی تاریخ قشنگ تر ۸/۸/۸۸ اتفاق افتاد ... حال نیک ... فال نیک

یکی به من بگه رتبه ی من توی وب لاگهای برتر چندم شده لطفااااااااااااااااااااا ... من لوحم رو می خواااااااااام

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
  طبیعتا من با مشکلات سر راه توی جشن نمی تونم شرکت کنم ... چه بلایی سر لوح عزیزم می یاد نمی دونم !!

*** حذف شد .

این پاییز اداره ی ماست ... یکی از دلیل هایی که من این اداره رو دوست دارم فضای سبزشه ... این فضا رو وقتی خیلی جوون بودم از خدا خواسته بودم ... در کمال دست و دلبازی یه باغ بزرگش رو بهم داد طوری که هر روز ببینمش و از هوای بینظیرش لذت ببرم ... دوستت دارم خدای بی حد خوشگل من

خزه های اطراف درختا رو ببینین ... هر چند از دید ما انسانها اینها انگل باشند برای درخت ... ولی اینقدر عاشقانه درخت رو بغل کردند که هیچ باغبونی سالهاست دلش نیومده این انگل ها رو از تنه ی درخت جدا کنه ... درخت هم از این آغوش گرم لذت می بره می دونید چرا ؟؟ چون سالهاست این هم آغوشی رو تجربه می کنه و خم به ابروش نیورده ... درخت و خزه های اطرافش عاشق هم هستند انگار !!!

دیشب از خدا خواستم کمکم کنه ... خواستم راه درست رو جلوی پام بگذاره ... دامنه ی شک ها و شبهات من به مسائل دینی داره وسیع تر می شه ... و از خدا خواستم منو از این حالت نجات بده و یک راه درست رو جلوی پام بگذاره  

من عاشق این عکسم ... عاشق این لبخند ... این چشمها ... این دستها ... این برق نگاه (۹ ماهگی)

دوستی بهم گفت اگه می خوای عاشق واقعی باشی باید فقط بخشنده باشی ... گفت فقط ببخشی و هیچ انتظاری نداشته باشی که کسی بهت ببخشه ... اون موقع خدا همه چی برات مهیا می کنه ... گفتم خیلی سخته ... نمی تونم ... گفت اگه روزی به این مرحله رسیدی می تونی بگی عاشقی ... گفتم من امتحان کردم فقط در مورد الینا می تونم اینطوری باشم ... گفت چون توی هستی ... و اطرافیات ... فقط عاشق الینا هستی ... وقتی در مورد تک تک آدمها به این مرحله رسیدی ... در نهایت به عشق خدایی می رسی ... اون وقت هست که همه چیزت برای خدا می شه ... حتی نفس کشیدنت ... بعد دیگه به این فکر نمی کنی که نماز بخونی یا نه ... و چرا نماز می خونی ... اون موقع به درجه ای رسیدی که اینها کوچک هستند ... فقط و فقط خدا مهمه و بس !!!

حالم خوب نیست ... به شدت مستعد سرماخوردگی هستم ... بدن درد دارم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
  اینو دیروز نوشتم مال دیروزه

امروز با یک عالمه حس خوب اومدم سر کار ... دیروز کلی روی خودم کار کردم ... آرایشگاه رفتم و تقریبا تموم روز رو برای خودم بودم ... می خواستم خوشحال باشم ...اما !!!  توی محیط کار ما ... خوشحالی ممنوعه ... و ساعت به هشت نرسیده بود که دشارژ شدم ... خوشحالی ممنوع!!!!!!!!!!!!!!

و اما امروز

- دارم تذکره الاولیا عطار رو می خونم ... واو ... مرسی انوشه ی عزیزم به خاطر این پیشنهاد محشرت

- رو حرفهای تک تکتون فکر کردم ... ولی هنوز به اون یک دلی آخر کار نرسیدم ... شاید باید به خودم زمان بدم

- مدل ابروهام خیلی خوشگل شده ولی آقای همسر می گه مدل قبلیه بهتر بود

- الین کوچولو صبح ها التماس می کنه کنارش بخوابم و اونو با خودم به مهد نبرم ... نمی دونی با دلم چی کار می کنی دخترک وقتی اون نگاه ملتمس رو با ماماااااااااااا بیاااااااااااااا و اون دستای کوچولویی که روی بالش می زنی که یعنی کنارت بخوابم تحویلم می دی ... نمی دونی الینا ... نمی دونی

و اماااااااااااااااا ... اینو بخونید ... خودم وقتی خوندم شکه شده بودم ... باورم نمی شه ... مرسی از همتون ... همه ی شمایی که به جز شش هفت نفر همگی در سکوت وب لاگم رو می خونین ... ممنون دوستای مهربونم ... نمی دونید چقدر خوشحال شدم

وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ....

پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه در محل تالار شهریاران جوان واقع در
خیابان استادنجات الهی ، نبش خیابان ورشو . برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
ساعت این همایش 16 الی 18 مي باشد . موفق باشید
در صورت نیاز به کسب اطلاعات بیشتر می توانيد از ساعت 16 الي 20 با شماره 09122070357
تماس حاصل فرمایید

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

من تو خونواده ی مذهبی بزرگ شدم ... نه از اون مذهبی های خشک مقدس ... ولی خواهرهام چادر سرشون می کردند ... به من که رسید بابام نتونست قانعم کنه که چادر سرم کنم ... در واقع سنت شکنی چادر سر نکردن از من شروع شد و زجرش رو من کشیدم و شدم سپر بلای مریم ... بماند که چقدر بحث داشتیم تا بابا با این موضوع کنار اومد ... یا قضیه ی کار کردن من ... بابا می گفت کار کردن دختر خانواده یعنی توهین به پدر ... یعنی من نمی تونم دخترمو تامین کنم و اون می ره سر کار ... و باز هم این سنت توسط ریحان شکسته شد وقتی توی سن هفده سالگی رفت سر کار و شد عین مردها (توی این زمینه ) کار کرد و درس خوند و کار کرد و همچنان هم کار می کنه ... بابا با این مساله هم کنار اومد و یادمه همیشه می گفت مریم هم درسش که تموم شد می تونه مثل ریحان کار کنه و دستش توی جیب خودش باشه ... از بعد از کارکردن من همیشه احساس اطمینان خاطر رو توی حرفهاش می شد فهمید ... به مامانم می گفت بتول از بابت ریحان خیالم جمعه ... پس فردا که گیر یه پدر. سگی (دور از جون آقای همسر البته ) افتاد منت شوهرش رو برای چندرقاز نمی کشه و خودش برای خودش خانومی می کنه ... یا مثلا ما حتما باید نماز می خوندیم ... همیشه سر نماز صبح های ما بساطی بود ... بابا می اومد در اتاق ما و می ایستاد تا بیدار شیم ... و باید توی هر شرایطی نماز می خوندیم ... یک بار از مامان خواستم مامان بهش بگو اینا پ.ریووووود می شند و در ماه یک هفته نمی تونن نماز بخونن ... مامان بابا که این مساله رو قطعا می دونن ... پس چرا هر روز پافشاری می کنن ما باید نماز بخونیم ... و این سنت هم با پیشنهاد من و پس زدن پرده ی حجب و حیا ( آخه مامان می گفت زشته در این موارد با باباتون حرف بزنم ) از طرف مامانم به خوبی و خوشی حل شد و ما دیگه مجبور به خوندن نماز صبح هرگز نشدیم ... نمی دونم چرا زهرا و مریم هیچ وقت هیچ شکایت یا ایستادگی نمی کردند ... در واقع انگار من کله شق تر از اونها بودم ... خلاصه این نماز خوندن شد عادت برای ما ... یا روزه گرفت یا انجام تموم امور دینی ... تا رسید به سن ازدواج ... ازدواج تو خونواده ی ما یعنی اینکه پسر می یومد خاستگاری و عشق در یک نگاه شکل می گرفت ... هر دوخواهرم به همین روش ازدواج کردند ... رسید به ریحان ... قبلش با شوهرش دوست شد ... این یعنی یه فاجعه ی بین المللی در خانوده ی ما ... واه واه واه ... ریحان بازم حرف خودش رو به کرسی نشوند و مساله اینقدر جا افتاد که شوهرش هنوز بله رو نگرفته !!!! می اومد و توخونه ی ریحان اینها شب می خوابید ( چون اونها شمال بودند و ما اصفهان و وقتی می اومد منو ببینه خودش می یومد و بدون تعارف هم شب می موند  البته اونم خیلی پر رو بود حالا بهش که می گم غش می کنه از خنده )حالا طوری شده که مامان بعضی وقتا بهم می گه دلم می خواد مریم با یه پسری دوست بشه بعد ازدواج کنه ... من می میرم از خنده ... اینها رو گفتم که برسم به اینجا ... چند وقتیه شدیدا در مورد مسائل دینی دچار تناقضات فکری شدم ... من همیشه نماز می خونم ... روزه تا حدی که بتونم می گیرم ... جلوی مردها حجاب می کنم و اصول پایه رو رعایت می کنم ... حالا یا اسمشو عادت بذاریم یا هر چی من رعایتشون کردم ... چند وقتیه نمی تونم دیگه !! احساس می کنم خودم رو دارم گول می زنم ... حتی نمی تونم نماز بخونم ... نماز رو گاهی می خونم ... گاهی که دلم بخواد ... شاید باور کردنش سخت باشه واقعا نمی تونم ... نمی گم از خدا دور شدم نه !! خدا هست ... همون حضور بی وقفه ای که همیشه ازش حرف می زنم همچنان هست ... خدا همچنان عاشقانه و مهربان حضور داره ... و من با خودم می گم من که همینطوری توی خیابون راه می رم و خدا رو ناز می دم از این همه زیبایی ... خوب این خود نمازه ... چرا برم توی خونه و چند بار دولا و راست بشم و تموم ... با خدا حرف می زنم ولی نه توی چادر ... با همون شلوارک خیلی کوتاه و تاپ بند دارم موقع ظرف شستن ... ازش گلایه می کنم و گاهی براش گریه هم می کنم ... ولی نه دیگه توی سجده ... یه لم می دم روی بالش و لبهام رو جمع می کنم و باهاش حرف می زنم ... و همون احساسی بهم دست می ده که قبلا موقع نماز و توی سجده انجام می دادم ... بعد یه هو می ترسم ... می گم نکنه خدا بهم غضب کنه ... بعد می بینم روحم باهاش ارتباط داره ... بهش نزدیکه ... حتی بدون نماز ... ذهنم پره از این افکار ... نمی دونم دلیلش چیه ... مامانم می گه منم که سی ساله شدم همین اتفاق توی وجودم افتاد بعد با تاکید می گه ولی نمازمو هیچ وقت ترک نکردم ... ولی من !! قطعا افکارم با مادرم فرق داره ... قطعا قطعا علم من ... دانش من و دید من به زندگی با اون خیلی خیلی فرق داره ... اون وقتی همسن من بود بچه ی ششمش رو حامله بود ... ۱۶ سال بود داشت زندگی مشترک می کرد ... بچه گی اش رو توی خونه ی شوهرش گم کرده بود ... تو خونه ی شوهرش پریوووووووود شده بود و بلافاصله اش حامله !! خوب قطعا نمی شه مقایسه کرد دید و افکار رو ... نمی دونم دلم میخواد در این مورد یکی باشه که راهنمایی ام کنه ... یه راهنمایی منطقی و آزاد ... فارغ و باز ... دلم می خواد قانع بشم از همه چیز ... دلم یه همصحبتی می خواد چند ساعته که اونقدر علمش و دانشش بالا باشه که به تموووووووم سوالهام جواب بده ... احساس می کنم دارم می افتم توی یه مرحله ی جدید ... احساس می کنم دارم خودم رو باز می کنم از خیلی از بند و زنجیرهایی که به خاطر دین به دست و پام بسته شده ... احساس می کنم دارم خودم رو آزاد می کنم ... نمی دونم حتی این خوبه یا بد ... ولی روح من داره به این سمت سوق پیدا می کنه و دلم می خواد بدونم خوبه یا بد !!!

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 
   
 

یه هدفن بی سیم از فرآورده های فهمیه جونم که اصولا خیلی باکلاسه و همه چیزو اندشو داره گذاشتم روی گوشم ... بعد از یه روز خیلی پرکار دارم موسیقی آرومه با صدای حمید طالبزاده و بعدش تردید هلن رو با آخرین ولوم گوش می دم ... واو ... انگار دارند توی تنم بمب می ترکونن ... حمید طالزاده هی می گه همه چی آرومه و من هی حض می کنم ... هلن پشت سرش می گه کسی به جز تو یار من نیست ... گذشتن از تو کار من نیست ... هی می گه هی می گه مدام دیکته می کنه ... دوباره تبت داره نفسمو می گیره ... این خونه بی تو طاقت زندگی نداره ... حتی نفس هام تورو به یاد من می یاره ... خوب منم که مستعد احساسی شدن و دلتنگ شدن ... اینه که الان یه دونه ریحان خل و چل و دلتنگ داره از فرط خستگی و اعداد و ارقام خزبعلات می نویسه  یعنی این حس خوب فقط با این یه کوچولو تکنولوژی تزریق شد توی تنم ؟؟ ها ها ... حال می کنییییییییییییییییییییییییییم

بریم سراغ موش موشک من ... خونه ی بابا اینای آقای همسر که بودیم صبح الینا با تب و حال مریض از خواب پاشد و یه خنده ی گنده تحویل باباش داد ... بعد کوبید توی صورت من که یعنی چشماتو باز کن و منو ناز بده که بیدار شدم ... منم که انگار با عاشقانه ترین حالت از خواب بیدارم کرده باشند چشمامو باز کردم و یه ماچ سفت به دخترک کردم و درو باز کردم که بره پیش مامان بزرگش و اونم بدو بدو رفت و من خودم رو چپوندم بین دستای آقای همسر ... گرمای بغلش عین یه بخاری می مونه ... یه هو داشتم هی از اون گرما لذت می بردم که دیدم مامان آقای همسر هی داره جیغ می کشه و می گه کامییییییییییی فیلم برداری کن ... کامییییییییییییییییییییییی پاشوووووووووووووو ... کامیار الان تموم می شههههههههههه ... با آقای همسر شلیک شدیم بیرون فکر کردیم چی شده ... دیدیم دخترک دستاش رو گذاشته به کمرش و هی بشین پاشو می کنه ... مدام هم با خودش می شماره یکککککک ... اووووووووو ... سههههههه ... آآآآآآآآآآآآآآآآآر ... بعد شروع کرد باسنش و به چپ و راست قر دادن ... همون جور دست به کمر ... بعد هم دستاش و به طرفین هی باز و بسته کرد و در آخر یه کم هم در جا دوید !! خدایا چشمای ما داشت از حدقه می زد بیرون ... اونقدر تموم حرکات رو صحیح و زیبا و در مقیاس یک وجبی قدش انجام می داد که دلت می خواست هم قورتش بدی هم کاریش نداشته باشی تا ورزشش تموم بشه ... وقتی کلی حض کردم گفتم حتما از ورزش صبح گاهی مهد یاد گرفته ... به چه حقی بچه ی منو توی این سن کم ورزش دادن ؟؟؟ و دیروز مساله رو با مدیر مهد الینا مطرح کردم ... مدیر هم اول دقیقا این شکلی شد  بعد گفت بعضی از روزها که ورزش داریم خاله شکوفه (مربی الینا ) بچه ها رو میاره پایین چون موزیک پخش می شه و فضای شادیه می گه بچه ها رو می یارم ورزش رو نگاه کنن ... دختر شما هم فقط با نگاه حرکات رو یاد گرفته و تو خونه اجرا کرده ... بعد خندید و گفت قدرت یادگیری الینا خیلی خیلی بالاست ... یک سال دیگه بهتون می گم میزان هوش دخترتون چقدر بالاست ... الان چیز خاصی نمی شه یادش داد ... و الینا آموزش ندیده یاد می گیره ... کلی از دخترم و روابط اجتماعی قوی اش تعریف و تمجید کرد و گفت سبک تربیتتون رو خیلی می پسندم ... دخترتون از بچه های هم سنش کاملا متمایزه ... و من با یه خنده به پهنای صورتم الین رو غرق بوسه کردم و پر از افتخار شدم ... دیگه از اون کرختی و بی حوصلگی خبری نبود ... من توی اوج بودم ... توی قله های افتخار ... و دخترک رو به خدای مهربون سپردم و ازش خواستم همیشه نگهدار فرشته ی من باشه ... همیشه کمکش کنه توی اوج باشه ... اونو همیشه متمایز نگه داره و مراقب احساسات پاکش باشه ...

دوستت دارم عروسک ... عاشقانه و پاک ... پاک و معصوم عین چشمات ... پر از نیاز عین دستات و بی دغدغه و آزاد عین خنده هات ...

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان ریحان
 

pctfx3.3

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی